سکوت فریاد...

اصلا بگذارید خود آب بگوید...

درباره من
به نام او که نزدیک‌ترین به من است...

با عطر محرم دلتنگی های شبانه ام را در سکوت خموش شب ،

به تفسیر اشک سپرده ام

و بر لوح ضریح دل ،

چنین نوشته ام:

حـــــــــسرت حضور ،مقیمِ حریم آستانت می خوانی ام ؟!...


من راه گم کرده ام...

راه را نشانم میدهی...
نويسنده :110و213
تاريخ: جمعه ۱۶ بهمن۱۳۹۴ ساعت: 13:50

کاش باور می کرد

"گاه آدم جان به پای عهد و پیمان می دهد

مثل سربازی که در راه و تن جان می دهد"

آدمی که مطمئنم خوب می شناسدش، من به شناخت ته قلبش اطمینان دارم نه به اون حرفایی که به زبونش میاره اما اصرار داره که ...

 

پ.ن:

- دروغی نیست، من پشت قسم هایم وضو دارم

- دیشب دوباره خواب دیدم... خوابی که این بار شیرین بود. کاش اینبار تعریف کردنش از پشت تلفن نباشه... همون شنبه ای باشه که چهارشنبه توی ذهنم برای خودم بافتم...

شنبه‌اي ***

 

***: حذف شد بخاطر برداشتي كه ازش شد و با توضيح دادن هم حل نشد


...

نويسنده :110و213
تاريخ: یکشنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۴ ساعت: 10:31

 دلم کمی هوای لطیف می‌خواهد

فقط کمی ...

 کمی عطر زعفران،

کمی رزق حضرتی،

چند رج تسبیح شاه مقصود،

و چند دانه فیروزه شیخ شوشتری ...

دلم ... حرم می‌خواهد 

فقط کمی ...


یک کُنج می‌خواهد از نوع ایوان مقصوره برای گفتگوهای خصوصی ...

 
راستش، دلم عشق میخواهد ... 

اصلاً دلم یک امام می‌خواهد ... 

همه را انکار می‌کنم، دلم تو را می‌خواهد ...

امام من ...

دستان ِ تهی‌ام را دخیل پنجره فولادتان می‌بندم

نمی‌گویم راه نشانم دهید ...

 
دستانم گرفته و در راهم آورید ....

 

 شنيدن بعضي نفرين‌ها از بعضي افراد اونقدر سنگينه و سخت، كه تا لحظه آخر توي گوشِت مي‌پيچه.

شنيدن نفرين‌هايي كه همش با تمام وجود بر زبان جاري ميشه اما خيلياش به ناحق بهت نسبت داده ميشه

نمي‌دونم تا حالا شده اونقد نگران عزيزي بشي كه در اوج ناراحتي‌اي كه بخاطر حرفاش و خواسته‌هاش ازش داري ولي بخاطر چيزي كه ارزشش بالاتره تك تك بيمارستان‌هاي دور و برت رو سر بزني براي پيدا كردنش اما نباشه...

و بعد متهم بشي به سنگ شدن...

متهم بشي به دروغ‌گويي اما ازش ميشنوي جايي بوده كه تو رفتي و اون نبوده... اما باز...

تمام وجودت از ترس و نگراني براش بلرزه و بعد متهم بشي به...

 نفرين بشي به تنهايي سپري كردن روي تخت بيمارستان...

متهم بشي به ... 

با قسم نفرين بشي به ...

 

 و ... بماند

 خيلي زياده‌گويي شد

 

پ.ن:         

 به ياد...

 چشم تو زینت تاریکی نیست 

 پلک‌ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

 

در پناه هموني كه حواسش به هممون هست...       

 


نويسنده :110و213
تاريخ: سه شنبه ۶ بهمن۱۳۹۴ ساعت: 14:14

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود

تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

 

 

آهسته گفت: من كه كبوتر نمي‌شوم

اما دلم به دیدن گلدسته ات خوش ست

 

 

دلم هواي امام رضا (ع) رو كرده... خيلي زياد

 

دلم هواي پارك امام رضا (ع) رو كرده...

 ...

 

از پنجره

باد آمد

باران آمد

سوز آمد

اما دلم نیامد

 

پ.ن:

چه انرژي عظيمي مي‌خواد كنترل اولين قطره اشــــــــك براي نچكيدن...

خدايا مددي


نويسنده :110و213
تاريخ: دوشنبه ۵ بهمن۱۳۹۴ ساعت: 14:12

 زمین در انتظار تولد یک برگ

من در حال شمارش معکوس

صفر همیشه پایان نیست

 گاه آغاز پرواز است ...

 

 

من اين روزا منتظر پروازم، همراه همراز هميشگيم...

 

الهی...

قسمت من را همان قرار ده که خیر و دوست داشتن من در آن است...

و در انتها ...

به صاحب اسمت می سپارمت...

و در انتها ...

به صاحب اسمم ...

 خیلی دوستت دارم ...همین

 

پ.ن:

اگه با عکس گرفتن بشه مچ تغییرات ظاهری رو گرفت، با نوشتن هم میشه همین کارو در حق افکار و احساس و دغدغه ها کرد.

 


نويسنده :110و213
تاريخ: دوشنبه ۵ بهمن۱۳۹۴ ساعت: 9:51

 آمدم ای شاه، پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

 ای حَرمَت ملجأ درماندگان

دور مران از در و، راهم بده

 

 

شب قدر امسال متفاوت‌ترين و خاص‌ترين بود...

 

ثانيه به ثانيه‌ش...

 

بيداري... خواب... دعا... التماس... افطار... سحر... آب... غذا... جوشن كبير... همسفر... همراه... نماز... زيارت... توبه... گريه... خنده... نماز... قرآن... خاطره... الرحمن... كميل... توسل... گلاب... تسبيح...

 

پ.ن براي مخاطب خاص:

نگران نباش ما كمكت مي‌كنيم...كمكت مي‌كنيم...


نويسنده :110و213
تاريخ: پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲ ساعت: 0:28

بره­های این حوالی گرگ ها را می­درند

ماهیان شهر ما از کوسه هم وحشی­ترند

زاغ­های بی صفت جای کبوتر می­پرند

زنده­ها هم آبروی مرده­ها را می­برند...

سلام...

این روزها...شاید...فرصت...کم باشد...برای بودن...برای دیدن...

تا هستم می خواهم ...ببینم...بشنوم...دوست داشته باشم...

شاید من هم...جز...زاغ ها باشم...

حلال کردن...سخت نباشد...اگر روزی شنیدید...

اناالله و انا الیه راجعون...

 

بارالها اجلم را تو به تاخیر انداز

چند روزی است دلم تنگ فاطمیه...فاطمیه...فاطمیه...

...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

ع.م

پ.ن:

دوست داشتن را از دوست داشتنت

دوست دارم...ن.ا


نويسنده :110و213
تاريخ: دوشنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۲ ساعت: 0:8

دلا وا کن حریم کبریائی را؛

برای عشق نجوا کن؛

نجوایی خدایی را...

imagesca42wfn7.jpg

 

شنیدند مردم... از تبار فاطمه(س)...بانویی میآید...استقبال کردند...

دیدند...مطمئن بودند...می شناختند...ولی...

سری به نیزه بلند است...خدا کند ...خدا کند...خدا کند...

ع.م

پ.ن:

تو میدانی...

هستی که هستم...ن.ا

 


نويسنده :110و213
تاريخ: جمعه ۱۸ بهمن۱۳۹۲ ساعت: 1:35
سلام...

نمیدانم چرا الان...

...

پیش بیا

این روزها

بیشتر از همیشه

به این پیشآمد

نیاز دارم...

داد از این طرز مسلمانی که هرکس در نظر

قبله را می جوید اما از خدا برگشته است

چقد دور افتادیم...دو نفر ...در زیر دست و پا جان دادند...

شدم­ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه­ای را که خود افروخته­ام

...

ع.م

پ.ن:

از وقتی یادم نیست

دوستت داشتم

حتی قبل تر ازوقتایی

که یادت نیست...ن.ا


نويسنده :110و213
تاريخ: یکشنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۲ ساعت: 17:51

سلام...

بدون شرح...

أشهَد أن فاطمة بنت رسول الله عصمة الله الکبری

 و حجة الله علی الحجج

فاطمه(ص): علی جان برایم قرآن می خوانی؟

علی(ع): کدام سوره را بانو؟

فاطمه(ص): یس...

علی(ع): چرا یس؟

فاطمه(ص): از پدر بزرگوارم شنیدم که سوره یس را بر محتضر بخوانید...

علی(ع): ...

فاطمه(ص): بخوان ای مظلومترین مرد عالم...

علی(ع): بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ...

فاطمه(ص): خدایا...

علی(ع): یس...

فاطمه(ص): اشهد ان لا اله الا الله...

علی(ع): وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ...

فاطمه(ص): اشهد ان محمدا رسول الله...

علی(ع): إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ...

 فاطمه(ص): اشهد ان علیا ولی الله...

علی(ع): عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ...

فاطمه(ص): ...

علی(ع): انا الله و انا الیه راجعون...

...

نقطه...ته خط...عمر مادر...

نقطه...سرخط...غربت پدر...

...

لعن الله عدوک یا علی...

همدیگه را دعا کنیم...

پ.ن: قسم به قلم و هر آنچه که می نویسد...جوهرها همه خشکند...

اگر اجازه مادر نباشد...

یا علی مدد


نويسنده :110و213
تاريخ: چهارشنبه ۱۳ دی۱۳۹۱ ساعت: 17:31

معاویة ابن وهب تعریف می­کرد : 

روزی برای ورود به محضرِ امام صادق (ع) اجازه خواستم.

اجازه ورود دادند.

وارد شدم، در حالی که امام (ع) در سجاده نماز مشغولِ نماز بود.

پس از نماز، امام سر بر سجده گذاشت.

شنیدم که با پروردگارش مناجات می­کرد و می­گفت:

...

خدایا!

بارالها!

رحمت خاصه‌ات را

بر صورت‌هایی که در عزای اباعبدالله الحسین در زیر آفتاب سوختند،

و بر گونه‌هایی که بر ضریحِ اباعبدالله قرار گرفتند،

و بر چشم‌هایی که اشک‌شان برای ما سرازیر گردید،

و بر دلهایی که برای ما بی­طاقت شد و آتش گرفت،

و بر ناله‌ و فریادهایی که برای ما زده شد

ارزانی دار. 

خدایا!

من

آنها و بدنهایشان را به تو می‌سپارم

تا در عطشِ روز قیامت

در حوض کوثر

یکدیگر را ملاقات کنیم.

 

dkreomokv9gc0lxcf69e.jpg

پ.ن:

خوش به حالشون

دلِ پر... بغض...بغض...بغض

به دادم برس

دوباره ضامن من مي­شوي امام رئوف؟

عجيب در سفر ِكربلايِ خود گيرم...

 

***

اگر قرآن نمی خواندی برایم

کنار نیزه ات جان داده بودم